۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

ای ایران من - م.سحر


۱

ایران منا ز روزگارت خجلم
وز لالهء سرخ ِ داغدارت خجلم
در ظلمتِ شب به انتظارِ  سحری 
در ظلمتِ شب ،  ز انتظارت خجلم ! 

۲

ایران منا هر آنچه داری بُردند
با پُتک شکستند و به گاری بردند
اول،  نفَس ِ ترا به زاری بستند
پس آبروی ترا به خواری بردند! 

۳

ایران منا گرچه جوان بودم من
بیدار و دلیر و کاردان بودم من
آنگه که سپاهِ دین،  شبیخون می‌برد
در یاری تو چه نا‌توان بودم من ! 

۴

ایران منا نمانده بر خاک، نشان 
نز میکده ،  نز تاک و  نه از تاک نشان
پاکی نزند جوانه ، زیراک آن دست 
بشکست که پاک جو  بُد و پاکنشان 

۵

ایران منا، دردا ، کان دشمن تو
بُد خویش تو، چون رگِ تو بر گردن تو
آن خنجرِ کین که با دلت زهر آمیخت
همچون تنِ تو بود به پیراهن تو! 

۶

ایران منا چه شد که مرعوب شدی؟ 
بد نام و لجن مال و لجن کوب شدی؟ 
دروازه به روی دشمنانت که گشود
کاینگونه بدون جنگ مغلوب شدی؟

۷

ایران منا به جان پاکت سوگند
بر گوهر مِی‌، در بُن ِ تاکت سوگند
دین، آب ترا بُرد و ندانست چه بُرد
دین خاک تو را سوخت، به خاکت سوگند

۸

ایران منا، در لجن آلودندت
فَرّ ، سودندت به وَهن  و فرسودنت
وز کیدِ کَسان که چاه می‌کندندت
آگه نشدی که آشنا بودندت !

۹

ایران منا دروغ و بی‌رحمی و کین
بنشست به اسب راهوارت بر زین
دزدان ِ رهت چراغداری کردند
این در رَهِ دانش، آندگر در رَهِ دین

۱۰

ایران منا ترا چپاول کردند
کین بر درِ قلعه‌ات قراول کردند
خونِ تو به جام دین تناول کردند
خاکت گِل گور و خشتِ آغُل کردند

۱۱

ایران منا به خواری‌ات تن دادیم
دزدانت را به خانه مسکن دادیم
اینک خود  ازآن عذاب ِ وجدان داریم
کاین گونه  ترا به دستِ  دشمن دادیم

۱۲

ایران منا تن و روان خستندت
بال و سر و دست و سینه بشکستندت
هم  بویهء پرواز ِ ترا دزدید
هم در قفس ِ خدا و دین بستندت

۱۳

ایران منا ترا به دام افکندند
از عرشهء آبروی و نام افکندند
دزدان به ضیافت خدایت بردند
در مهلکه ات زهر به جام افکند

۱۴

ایران منا رهت به ویرانی بود
سرکردهءشبروت  به رهبانی بود
غارتگر تو عالم ربانی بود
وان راهزن ِ روح ِ تو روحانی بود! 

۱۵

ایران منا کویر شد بُستانت 
آلود به  نادانی و کین ، دامانت
از دانش و دین دو مدعی با تو نشست
این عهد شکست و دیگری پیمانت !

۱۶

ایران ِ منا تبر به دست آمد دین
درقصدِ تو از بهر ِ شکست آمد دین
از عرش به فرش چشم بر قدرت داشت
خود شیفته ای خداپرست آمد دین

۱۷

ایران منا خسته بدین درد ، کنون
با خون ِ روان و این رخ زرد ، کنون
برخیز و بگو چه می‌توان کِشت ترا؟ 
برخیز و بگو چه می‌توان کرد کنون؟


م. سحر
۱۳/۵/۲۰۱۲